ناآشنا

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
 باز هم چشمی به رویم خیره شد
 باز هم در گیر و دار یک نبرد
 عشق من بر قلب سردی چیره شد
 باز هم از چشمه لبهای من
 تشنه یی سیراب
 شد ‚ سیراب شد
 باز هم در بستر آغوش من
 رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد
 بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
 خود نمی دانم چه می جویم در او
 عاشقی دیوانه می خواهم که زود
 بگذرد از جاه و مال وآبرو
 او شراب بوسه می خواهد ز من
 من چه گویم قلب پر امید را
 او به فکر لذت و
 غافل که من
 طالبم آن لذت جاوید را
 من صفای عشق می خواهم از او
 تا فدا سازم وجود خویش را
 او تنی می خواهد از من آتشین
 تا بسوزاند در او تشویش را
 او به من میگوید ای آغوش گرم
 مست نازم کن که من دیوانه ام
 من باو می گویم ای نا آشنا
 بگذر از من ‚ من ترا
 بیگانه ام
 آه از این دل آه از این جام امید
 عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
 چنگ شد در دست هر بیگانه ای
 ای دریغا کس به آوازش نخواند

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی