آوای درون

کسی باور نخواهد کرد
 اما من به چم خویش می بینم
 کهمردی پیش چشم خلق بی فریاد می میرد
 نه بیمار است
 نه بردار است
 نه درقلبش
 فروتابیده شمشیری
 نه تا پر در میان سینه اش تیری
 کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری
 لبش خندان و دستش گرم
 نگاهش شاد
 تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد
 اما من به چشم خویش می بینم
 به آن تندی که آتش می دواند شعله در نیزار
 به آن تلخی که می سوزد تن آیینه
 در زنگار
 دارد از درون خویش می پوسد
 بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت م یبارد
 فرو می ریزد از هم
 در سکوت مرگ بی فریاد
 چنین مرگی که دارد یاد ؟
 کسی آیا نشان از آن تواند داد ؟
 نمی دانم
 که این پیچیده با سرسام این آوار
 چه می بیند
 درین جانهای تنگ و تار
 چه میبیند درین دلهای ناهموار
 چه میبیند درین شبهای وحشت بار
 نمی دانم
 ببینیدش
 لبش خندان و دستش گرم
 نگاهش شاد
 نمی بیند کسی اما ملالش را
 چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را
 فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را
 صدای
 خشک سر بر خاک سودن های بالش را
 کسی باور نخواهد کرد

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی