با برگ

حریق خزان بود
 همه برگ ها آتش سرخ
 همه شاخهها شعله زرد
 درختان همه دود پیچان
 به تاراج باد
 و برگی که می سوخت میریخت می مرد
 و جامی ساوار چندین هزار آفرین
 که بر سنگ می خورد
 من از جنگل شعله ها می گذشتم
 غبار غروب
 به روی درختان فرو می نشست
 و باد غریب
 عبوس از بر شاخه ها می گذشت
 و سر در پی برگ ها می گذاشت
 فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد
 و برگی که دشنام
 می داد
 و برگی که پیغام گنگی به لب داشت
 لبریز می کرد
 و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت
 نگاهی که نفرین به پاییز می کرد
 حریق خزان بود
 من از جنگل شعلهها می گذشتم
 همه هستی ام جنگلی شعله ور بود
 که توفان بی رحم اندوه
 به هر سو که می خواست می تاخت
 می کوفت می زد
 به تاراج می برد
 و جانی که چون برگ
 می سوخت می ریخت می مرد
 و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد
 شب از جنگل شعله ها می گذشت
 حریق خزان بود و تاراج باد
 من آهسته در دود شب رو نهفتم
 و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم
 مسوز
 این چنین گرم در خود مسوز
 مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ
 که گر دست بیداد تقدیر کور
 ترا می دواند به دنبال باد
 مرا می دواند به دنبال هیچ

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی