با تمام اشکهایم

شرم تان باد ای
 خداوندان قدرت
 بس کنید
 بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
 بس کنید
 ای نگهبانان آزادی
 نگهداران صلح
 ای جهان را
 لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
 سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم سرب داغ
 موج خون است ایم که می رانید بر آن کشتی خودکامگی موج خون
 گر نه کورید و نه کر
 گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند
 بشنوید و بنگرید
 بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
 کاندرین شبهای وححشت سوگواری می کنند
 بشنوید این بانگ فرزندان مادر مردهاست
 کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
 بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
 روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
 بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
 دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
 گر چه می دانم
 آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است وجدان شماست
 با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
 بس کنید
 بس کنید
 فکر مادرهای دلواپس کنید
 رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
 بس کنید

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی