ویکی

 

عاطفی با بیان این‌که در سالنامه موسیقی 1392 لیستی از آموزشگاه‌ها، فروشگاه‌ها، شرکت‌ها و موسسات مرتبط با موسیقی همراه شماره تماس و آدرس آنها ارایه شده، افزود: در «کتاب موسیقی سال 1393» علاوه بر نشانی‌‌ها، فهرستی از دندانپزشکان، پزشکان و پیراپزشکان آشنا با بیماری‌هایی که هنرمندان موسیقی بیشتر با آن درگیرند، نیز آورده شده است.
 
این موسیقیدان گفت: بسیاری از این افراد هر هفته در خانه موسیقی به‌طور رایگان به ویزیت و معالجه هنرمندان موسیقی می‌پردازند و تاکنون بارها اعلام کرده‌اند که اگر هنرمندی به مطب آنها مراجعه کند، وی را به‌طور رایگان ویزیت و معالجه می‌کنند.

ویکی ها :

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦

 

حمیدرضا عاطفی در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، ضمن برشمردن ویژگی‌های سالنامه جدیدش با عنوان «کتاب موسیقی 93» گفت: مطالب این کتاب طوری نوشته و طراحی شده تا قابل استفاده برای همه خانواده‌های ایرانی باشد.

عاطفی گفت: مطالب این کتاب طوری است که اگر هر عضوی از خانواده ایرانی بخواهد از سر اتفاق یا کنجکاوی نگاهی کوتاه به محتویات آن بیندازد، می‌تواند اطلاعات مفیدی درباره موسیقی به دست بیاورد.

وی اظهار کرد: این سالنامه یک کتاب عام است و با دیگر کتاب‌های تخصصی موسیقی تفاوت دارد. نگاه به این کتاب حتی از سر کنجکاوی هم می‌تواند باعث ایجاد نخستین جرقه هنری در ذهن شود و شاید با پی‌گیری‌های بعدی، فرد را به دنیای هنر موسیقی سوق دهد.  

این عضو هیات مدیره کانون پژوهشگران، درباره ویژ‌گی‌های دیگر این کتاب چنین توضیح داد: در این کتاب چهره‌های به‌نام و مطرح موسیقی ایران و جهان معرفی شده‌اند. مثلا ممکن است فردی بارها و بارها نام همایون شجریان را در تلویزیون و رادیو شنیده باشد اما هیچگاه این هنرمند
«کتاب موسیقی 1393» می‌تواند با ایجاد جرقه در ذهن مخاطب، سبب سوق یافتن وی به دنیای موسیقی باشد.
 را ندیده باشد. ما در این کتاب علاوه بر ارایه چهره هنرمندان، همچنین تاریخ تولد و سبک موسیقایی آن‌ها را معرفی کرده‌ایم.

 

دانلود کتاب های موسیقی :

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦

تاریک

چه جای ماه
 که حتی شعاع فانوسی
 درین سیاهی جاوید کورسو نزند
 به جز طنین قدمهای گزمه سرمست
 صدای پای کسی
 سکوت مرتعش شهر را نمی شکند
 به هیچ کوی و گذر
 صدای خنده مستانه ای نمی پیچد
 کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است ؟
 چراغ میکده آفتاب خاموش است

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

بهمن

تو در کنار پنجره
 نشسته ای به ماتم درخت ها
 که شانه های لخت شان خمیده زیر پای برف
 من از میان قطره های گرم اشک
 که بر خطوط بی قرار روزنامه می
 چکد
 من از فراز کوه های سر سپید و کوره راه های نا پدید
 نگاه می کنم به پاره پارههای تن
 به لخته لخته های خون
 که خفته در سکوت دره های ژرف
 درختهای خسته گوش می دهند
 به ضجه مویه های باد
 که خشم سرخ برف را هوار میزند
 من و تو زار می زنیم
 درون قلب
 هایمان
 به جای حرف

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

با تمام اشکهایم

شرم تان باد ای
 خداوندان قدرت
 بس کنید
 بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
 بس کنید
 ای نگهبانان آزادی
 نگهداران صلح
 ای جهان را
 لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
 سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم سرب داغ
 موج خون است ایم که می رانید بر آن کشتی خودکامگی موج خون
 گر نه کورید و نه کر
 گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند
 بشنوید و بنگرید
 بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
 کاندرین شبهای وححشت سوگواری می کنند
 بشنوید این بانگ فرزندان مادر مردهاست
 کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
 بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
 روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
 بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
 دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
 گر چه می دانم
 آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است وجدان شماست
 با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
 بس کنید
 بس کنید
 فکر مادرهای دلواپس کنید
 رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
 بس کنید

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

ای بهار

ای بهار
 ای بهار
 ای بهار
 تو پرنده ات رها
 بنفشه ات به بار
 می وزی پر از ترانه
 می رسی پر از نگار
 هرکجا رهگذار تست
 شاخههای
 ارغوان شکوفه ریز
 خوشه اقاقیا ستاره بار
 بیدمشک زرفشان
 لشکر ترا طلایه دار
 بوی نرگسی که می کنی نثار
 برگ تازه ای کهمی دهی به شاخسار
 چهره تو در فضای کوچه باغ
 شعر دلنشین روزگار
 آفرین آفریدگار
 ای طلوع تو
 در میان جنگل برهنه
 چون طلوع
 سرخ عشق
 چون طلوع سرخ عشق
 پشت شاخه کبود انتظار
 ای بهار
 ای همیشه خاطرات عزیز
 عاقبت کجا ؟
 کدام دل ؟
 کدام دست ؟
 آشتی دهد من و ترا؟
 تو به هر کرانه گرم رستخیز
 من خزان جاودانه پشت میز
 یک جهان ترانه ام شکسته در گلو
 شعر بی جوانه ام
 نشسته روبرو
 پشت ای دیرچه های بسته
 می زنم هوار
 ای بهار ای بهار ای بهار

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، ادبی ، عاشقانه

اوج

ای ره گشوده در دل دروازه های ماه
 با توسن گسسته عنان
 از هزار راه
 رفتن به اوج قله مریخ و زهره را
 تدبیر می کنی
 آخر به ما بگو
 کی قله
 بلند محبت را
 تسخیر می کنی ؟

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

همواره تویی

شب ها که سکوت است و سکوت
 است و سیاهی
 آوای تو می خواندم از لابتناهی
 آوای تو می آردم از شوق به پرواز
 شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
 امواج نوای تو به من می رسد از دور
 دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
 وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
 خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
 دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
 من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
 ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
 همواره تویی هرچه
 تو گویی و تو خواهی

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

نه خون نه آب نه آتش

چگونه اینهمه باران
 چگونه این همه آب
 که آسمان و زمین را به یکدیگر پیوست
 به خشک سال دل و جان ما نمی فشاند ؟
 چه شد ؟ چگ.نه شد آخر که
 دست رحمت ابر
 که خار و خاک بیابان خشک را جان داد
 لهیب تشنگی جاودانه ما را
 به جرعه ای ننشاند
 نه هیچ ازین همه خون
 که تیغ کینه ز دلهای گرم ریخت به خاک
 ایمد معجزه ای
 که ارغوان شکوفان مهربانی را
 به دشت خاطر غمگین ما برویاند
 نه هیچ از اینهمه آتش
 که
 جاودانه درین خاکدان زبانه کشید
 امید آنکه تر و خشک را بسوزاند
 بپرس و باز بپرس
 بپرس و باز ازین قصه دراز بپرس
 بپرس و باز ازین راز جانگداز بپرس
 چه شد چگونه شد آخر که بذر خوبی را
 نه خون نه آب نه آتش یکی به کار نخورد
 بگو کزین برهوت غربت ظلمانی
 چگونه باید
 راهی به روشنایی برد ؟
 کدام باد دریندشت تخم نفرت کاشت ؟
 کدام دست درین جاک زهر نفرین ریخت ؟
 کدام روزنه را می توان گشود و گذشت ؟
 کدام پنجره را می توان شکست و گریخت ؟
 بزرگوارا ابرا به هر بهانه مبار
 که خشک سال دل و جان غم گرفته ما
 به خشک سال دیار دگر نمی ماند
 نه خون نه آب نه آتش
 مگر زلال سرشک
 گیاه مهری ازین سرزمین برویاند

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

فریاد

مشت می کوبم بر در
 پنجه می سایم بر پنجره ها
 من دچار خفقانم خفقان
 من به تنگ آمده ام از همه چیز
 بگذارید هواری بزنم
 آی
 با شما هستم
 این درها را باز کنید
 من به دنبال فضایی می گردم
 لب بامی
 سر کوهی دل صحرایی
 که در آنجا نفسی تازه کنم
 آه
 می خواهم فریاد بلندی بکشم
 که صدایم به شما هم برسد
 من به فریاد همانند کسی
 که نیازی به تنفس دارد
 مشت می کوبد بر در
 پنجه می ساید
 بر پنجره ها
 محتاجم
 منهموارم را سر خواهم داد
 چاره درد مرا باید این داد کند
 از شما خفته چند
 چه کسی می اید با من فریاد کند ؟

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

دیگری در من

پشت این نقاب خنده
 پشت این نگاه شاد
 چهره خموش مرد دیگری است
 مرددیگری که سالهای سال
 در سکوت و انزوای محض
 بی امید بی امید بی امید
 زیسته
 مرد دیگری که پشت این نقاب خنده
 هر زمان به هر بهانه
 با تمام قلب خود گریسته
 مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
 مرد دیگری که روی شانه های خسته اش
 کوهی از شکنجههای نارواست
 مرد خسته ای که ددیگان او
 قصه گوی غصه های بی صداست
 پشت این نقاب
 خنده
 بانگ تازیانه می رسد به گوش
 صبر
 صبر
 صبر
 صبر
 وز شیارهای سرخ
 خون تازه می چکد همیشه
 روی گونه های این تکیده خموش
 مرد دیگیر نشسته پشت این نقاب خنده
 با نگاه غوطه ور میان اشک
 با دل فشرده در میان مشت
 خنجری شکسته در میان سینه
 خنجری
 نشسته در میان پشت
 کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را
 بر جهان دیگری نثار کرد
 کاش می شد این دل فشرده
 بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
 زیر آسمان دیگری قمار کرد
 کاش می شد از میان این ستارگان کور
 سوی کهکشان دیگری فرار کرد
 با که گویم این سخن که درد دگیری است
 از مصاف خود گریختن
 وینهمه شرنگ گونه گونه را
 مثل آب خوش به کام خویش ریختن
 ای کرانههای جاودانه ناپدید
 ایم شکسته صبور را
 در کجا پناه می دهید ؟
 ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
 مرددگیری است
 این که با شما به گفتگوست
 مرد دیگری که شعرهای من
 بازتاب ناله های نارسای اوست

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

در میان برگهای زرد

تاب می خورم
 تاب می خورم
 می روم به سوی مهر
 می روم به سوی ماه
 در کجا به دست کیست
 بند گاهواره ام ؟
 برگهای زرد
 برگهای زرد
 روی راهی از ازل کشیده تا ابد
 مثل چشم های منتظر نگاه میکنند
 در نگاهشان چگونه بنگرم
 چگونه ننگرم ؟
 از میانشان چگونه بگذرم
 چگونه نگذرم ؟
 بسته راه چاره ام
 از درون آینه
 چهرهای شکسته خسته
 بانگ می زند که
 وقت
 رفتن است
 چهره ای شکسته خسته
 از برون جواب می دهد
 نوبت من است؟
 من در انتظار یک شایاره ام
 حرفهای خویش را
 از تمام مردم جهان نهفته ام
 با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام
 مثل قصه شنیده آه
 نشنود کسی دوباره ام
 ای که بعد من درون گاهواره ات
 سالهای سال
 می روی به سوی مهر
 می روی به سوی ماه
 یک درنگ
 یک نگاه
 روی راهی از ازل کشیده تا ابد
 در میان برگهای زرد
 می تپد به یاد تو هنوز
 قلب پاره پاره ام

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

بیا ز سنگ بپرسیم

درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
 بیا ز سنگ بپرسیم
 که از حکایت فرجام ما چه می داند
 بیا ز سنگ بپرسیم
 زانکه غیر از سنگ
 کسی
 حکایت فرجام را نمی داند
 همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
 نگاه کن
 نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
 چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
 کجا پناه بری ؟
 خانه خدا سنگ است
 به قصه های غریبانه ام ببخشایید
 که من که سنگ صبورم
 نه سنگم و نه صبور
 دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
 چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
 در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
 عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
 چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
 دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
 بیا ز سنگ بپرسیم
 که از حکایت فرجام ما چه می داند
 از
 آن که عاقبت کار جام با سنگ است
 بیا ز سنگ بپرسیم
 نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
 و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
 درون آینه ها در پی چه می گردی ؟

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

با برگ

حریق خزان بود
 همه برگ ها آتش سرخ
 همه شاخهها شعله زرد
 درختان همه دود پیچان
 به تاراج باد
 و برگی که می سوخت میریخت می مرد
 و جامی ساوار چندین هزار آفرین
 که بر سنگ می خورد
 من از جنگل شعله ها می گذشتم
 غبار غروب
 به روی درختان فرو می نشست
 و باد غریب
 عبوس از بر شاخه ها می گذشت
 و سر در پی برگ ها می گذاشت
 فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد
 و برگی که دشنام
 می داد
 و برگی که پیغام گنگی به لب داشت
 لبریز می کرد
 و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت
 نگاهی که نفرین به پاییز می کرد
 حریق خزان بود
 من از جنگل شعلهها می گذشتم
 همه هستی ام جنگلی شعله ور بود
 که توفان بی رحم اندوه
 به هر سو که می خواست می تاخت
 می کوفت می زد
 به تاراج می برد
 و جانی که چون برگ
 می سوخت می ریخت می مرد
 و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد
 شب از جنگل شعله ها می گذشت
 حریق خزان بود و تاراج باد
 من آهسته در دود شب رو نهفتم
 و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم
 مسوز
 این چنین گرم در خود مسوز
 مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ
 که گر دست بیداد تقدیر کور
 ترا می دواند به دنبال باد
 مرا می دواند به دنبال هیچ

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

آوای درون

کسی باور نخواهد کرد
 اما من به چم خویش می بینم
 کهمردی پیش چشم خلق بی فریاد می میرد
 نه بیمار است
 نه بردار است
 نه درقلبش
 فروتابیده شمشیری
 نه تا پر در میان سینه اش تیری
 کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری
 لبش خندان و دستش گرم
 نگاهش شاد
 تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد
 اما من به چشم خویش می بینم
 به آن تندی که آتش می دواند شعله در نیزار
 به آن تلخی که می سوزد تن آیینه
 در زنگار
 دارد از درون خویش می پوسد
 بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت م یبارد
 فرو می ریزد از هم
 در سکوت مرگ بی فریاد
 چنین مرگی که دارد یاد ؟
 کسی آیا نشان از آن تواند داد ؟
 نمی دانم
 که این پیچیده با سرسام این آوار
 چه می بیند
 درین جانهای تنگ و تار
 چه میبیند درین دلهای ناهموار
 چه میبیند درین شبهای وحشت بار
 نمی دانم
 ببینیدش
 لبش خندان و دستش گرم
 نگاهش شاد
 نمی بیند کسی اما ملالش را
 چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را
 فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را
 صدای
 خشک سر بر خاک سودن های بالش را
 کسی باور نخواهد کرد

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

آفرینش

در قرنهای دور
 در بستر نوازش یک ساحل غریب
 زیر حباب سبز صنوبرها
 همراه با ترنم خواب آور نسیم
 از بوسه ای پر عطش آب و آفتاب
 در لحظه ای که
 شاید
 یک مستی مقدس
 یک جذبه
 یک خلوص
 خورشید و خاک و ‌آب و نسیم و درخت را
 در بر گرفته بود
 موجود ناشناخته ای درضمیر آب
 یا روی دامن خزه ای در لعاب برگ
 یا در شکاف سنگی
 در عمق چشمه ای
 از عالمی که هیچ نشان در جهان نداشت
 پا در جهان گذاشت
 فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب
 یک ذره بود اما
 جان بود نبض بود نفس بود
 قلبش به خون سبز طبیعت نمی تپید
 نبضش به خون سرخ تر از لاله می جهید
 فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب
 در قرنهای دور
 افراشت روی خاک لووای حیات را
 تا قرنهای بعد
 آرد به زیر
 پر همه کائنات را
 آن مستی مقدس
 آن لحظه های پر شده از جذبه های پاک
 آن اوج آن خلوص
 هنگام آفرینش یک شعر
 در من هزار مرتبه تکرار می شود
 ذرات جان من
 در بستر تخیل تا افق
 آن سوی کائنات
 زیر حباب روشن احساس
 از جام ناشناخته ای مست می شوند
 دست خیال من
 انبوه واژه های شناور را در بیکرانه ها پیوند می دهد
 آنگاه شعر من
 از مشرق محبت
 چون تاج آفتابپدیدار می شود
 این است شعر من
 با خون تابناک تر از صبح
 با تار و پود پاکتر از آب
 این است کودک من و هرگز نگویمش
 در قرنهای بعد
 چنین و چنان شود
 باشد طنین تپش های جان او
 با جان دردمندی همداستان شود

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

آب و ماه

شب از سماجت گرما
 تن از حرارت می
 لب از شکایت یکریز تشنگی پر بود
 میان تاریکی
 نسیم گرمی با من نفس نفس می زد
 و هردو با هم دنبال آب
 میگشتیم
 و در سیاهی سیال خلوت دهلیز
 نهیب ظلمت ما را دوباره پس می زد
 هجوم باد دری را به سمت مطبخ بست
 و هرم وحشت ما رابه سوی ایوان راند
 میان ایوان چشمم به آب و ماه افتاد
 که آب جان را پیغام زندگی می داد
 و ماه شب را از روی شهر می تاراند
 به روی خوب تو می
 نوشم ای شکفته به مهر
 چون روزنی به رهایی همیشه روشن باش
 سیاهکاران را هان ای سپید سار بلند
 چون تیغ صبح به هر جا همیشه دشمن باش

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

دست ها و دست ها

به دست های او نگاه میکنم
 که میتواند از زمین
 هزار ریشه گیاه هرزه را برآورد
 و میتواند از فضا
 هزارها ستاره را به زیر پر درآورد
 به دست های
 خود نگاه میکنم
 که از سپیده تا غروب
 هزار کاغذ سپیده را سیاه میکند
 هزار لحظه عزیز را تباه میکند
 مرا فریب میدهد
 ترا فریب میدهد
 گناه میکند
 چرا سپید را سیاه میکند
 چرا گناه میکند

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

دریچه

بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن
 بر آسمان بپاش شراب نگاه را
 بگذار از دریچه چشم تو بنگرم
 لبخند ماه را

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

دریای درد

درون سینه ام صد آرزو مرد
 گل صد آرزو نشکفته پژمرد
 دلم بی روی او دریای درد است
 همین دریا مرا در خود فرو برد

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

دریاب مرا

ای بر سر بالینم افسانه سرا دریا
 افسانه عمری تو باری به سر آ دریا
 ای اشک شباهنگت آیینه صد اندوه
 ای ناله شبگیرت آهنگ عزا دریا
 با کوکبه خورشید
 در پای تو میمیرم
 بر دار به بالینم دستی به دعا دریا
 امواج تو نعشم را افکنده در این ساحل
 دریا ب مرا دریاب مرا دریا
 زان گمشدگان آخر با من سخنی سر کن
 تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دریا
 چون من همه آشوبی در فتنه این طوفان
 ای هستی ما یکسر آشوب و بلا دریا
 با زمزمه باران در پیش تو میگریم
 چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دریا
 تنهایی و تاریکی آغاز کدورتهاست
 خوش وقت سحر خیزان وان صبح و صفا دریا
 بردار و ببر دریا ای پیکر بی جان را
 در سینه گردابی بسپار و بیا دریا
 تو مادر بی خوابی من کودک بی آرام
 لالایی خود سر کن از
 بهر خدا دریا
 دور از خس و خاکم کن موجی زن و پاکم کن
 وین قصه مگو با کس کی بود و کجا دریا

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

دریا

به چشمان پریرویان این شهر
 به صد امید می بستم نگاهی
 مگر یک تن ازین ناآشنایان
 مرا بخشد به شهر عشق راهی
 به هر چشمی به امیدی که این اوست
 نگاه
 بی قرارم خیره می ماند
 یکی هم زینهمه نازآفرینان
 امیدم را به چشمانم نمی خواند
 غریبی بودم و گم کرده راهی
 مرا با خود به هر سویی کشاندند
 شنیدم بارها از رهگذران
 که زیر لب مرا دیوانه خواندند
 ولی من چشم امیدم نمی خفت
 که مرغی آشیان گم کرده بودم
 زهر بام و دری سر می کشیدم
 به هر بوم و بری پر می گشودم
 امید خسته ام از پای نشست
 نگاه تشنه ام در جستجو بود
 در آن هنگامه دیدار و پرهیز
 رسیدم عاقبت آنجا که او بود
 دو تنها و دو سرگردان دو بی کس
 ز خود بیگانه از هستی رمیده
 ازین بی درد مردم رو نهفته
 شرنگ نا امیدی ها چشیده
 دل از بی همزبانی ها شکسته
 تن از نامهربانی ها فسرده
 ز حسرت پای در دامن کشیده
 به خلوت سر به زیر بال برده
 دو تنها دو سرگردان دو بی کس
 به خلوتگاه جان با هم نشستند
 زبانی بی زبانی را گشودند
 سکوت جاودانی را شکستند
 میپرسید ای سبکباران می پرسید
 که این دیوانه از خود بدر کیست
 چه گویم از که گویم با که گویم
 که این دیوانه را از خود خبر نیست
 به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
 به دریایی درافتد بی کرانه
 لبی از قطره آبی تر نکرده
 خورد از موج وحشی تازیانه
 می
 پرسد ای سبکباران مپرسید
 مرا با عشق او تنها گذارید
 غریق لطف آن دریا نگاهم
 مرا تنها به این دریا سپارید

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

درخت

درختی خشک را مانم به صحرا
 که عمری سر کند تنهای تنها
 نه بارانی که آرد برگ و باری
 نه برقی تا بسوزد هستیش را

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

در ایوان کوچک ما

جز خنده های دختر دردانه ام بهار
 هاست باغ و بهاری ندیده ام
 وز بوته های خشک لب پشت بامها
 جز زهر خند تلخ
 کاری ندیده ام
 بر لوح غم
 گرفته این آسمان پیر
 جز ابر تیره نقش و نگاری ندیده ام
 در این غبار خانه دود آفرین دریغ
 من رنگ لاله و چمن از یاد برده ام
 وز آنچه شاعران به بهاران سروده اند
 پیوسته یاد کرده و افسوس خورده ام
 در شهر زشت ما
 اینجا که فکر کوته و دیواره بلند
 افکنده سایه بر
 سر و بر سرنوشت ما
 من سالهای سال
 در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط
 در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز
 یک چشمه یک درخت
 یک باغ پر شکوفه یک آسمان صاف
 در دود و خاک و آجر و آهن دویده ام
 تنها نه من که دختر شیرین زبان من
 از من حکایت گل و صحرا شنیده است
 پرواز شاد
 چلچله ها را ندیده است
 خود گرچه چون پرستو پرواز کرده است
 اما از این اتاق به ایوان پریده است
 شب ها که سر به دامن حافظ رویم به خواب
 در خوابهای رنگین در باغ آفتاب
 شیراز می شکوفد زیباتر از بهشت
 شیراز می درخشد روشن تر از شراب
 من با خیال خویش
 با خوابهای
 رنگین
 با خنده های دختردردانه ام بهار
 با آنچه شاعران به بهاران سروده اند
 در باغ خشک خاطر خود شاد و سرخوشم
 اما بهار من
 این بسته بال کوچک این بی بهار و باغ
 با بالهای خسته در ایوان تنگ خویش
 در شهر زشت ما
 اینجا که فکر کوته و دیواره بلند
 افکنده سایه بر
 سر و بر سرنوشت ما
 تنها چه میکند
 می بینمش که غمگین در ژرف این حصار
 در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط
 در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز
 یک چشمه یک درخت
 یک باغ پرشکوفه یک آسمان صاف
 حیران نشسته است
 در ابرهای دور
 بر آرزوی کوچک خود چشم بسته است
 او را نگاه میکنم و
 رنج میکشم

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

خوش به حال غنچه های نیمه باز

 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
 شاخه های شسته باران خورده پاک
 آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
 عطر نرگس رقص باد
 نغمه
 شوق پرستو های شاد
 خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
 خوش به خال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
 خوش به حال دانه ها و سبزه ها
 خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
 باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می که می باید تهی است
 ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
 ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکویی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

خورشید و جام

چون خنده جام است درخشیدن خورشید
 جامی به من آرید که خورشید درخشید
 جامی نهد بند به خمیازه آفاق
 که رسد روح به دروازه خورشید
 با خنده نوروز
 همی باید خندید
 با خنده خورشید همی باید نوشید
 خوش با قدم موکب نوروز نهد گام
 ماه رمضان باده پرستان بخروشید
 ای ساقی گلچهره در این صبح دل انگیز
 لبریز بده جام مرا شادی جمشید
 هر جا گلی خندد با دوست بخندید
 هر گه که بهار آید با عشق بجوشید

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

خورشید جاودانی

در صبح آشنایی شیرین مان
 ترا
 گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود
 در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
 می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود
 می خواستی
 به خاطر سوگند های خویش
 در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی
 میخواستی به پاس صفای سرشک من
 این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی
 پنداشتی که کوره سوزان عشق من
 دور از نگاه گرم تو خاموش میشود
 پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز
 درتنگنای سینه
 فراموش می شود
 تو رفته ای که
 بی من تنها سفر کنی
 من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
 تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
 من مانده ام که عشق ترا تا ج سر کنم
 روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
 من شبچراغ عشق تو را نیز می برم
 عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست
 خورشیذ جاودانی دنیای دیگرم

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

خار

من آن طفل آزاده سر خوشم
 که با اسب آشفته یال خیال
 درین کوچه پس کوچه ماه و سال
 چهل سال نا آشنا رانده ام
 ز سیمای بیرحم گردون پیر
 در اوراق بیرنگ
 تاریخ کور
 همه تازه های جهان دیده ام
 همه قصه های کهن خوانده ام
 چهل سال در عین رنج و نیاز
 سر از بخشش مهر پیچیده ام
 رخ از بوسه ماه گردانده ام
 به خوش باش حافظ که جانانم اوست
 به هر جا که آزاده ای یافتم
 به جامش اگر مینوانسته ام
 می افکنده ام گل برافشانده ام
 چهل سال اگر بگذراندم به هیچ
 همین بس که در رهگذار وجود
 کسی را بجز خود نگریانده ام
 چهل سال چون خواب بر من گذشت
 اگر عمر گل هفته ای بیش نیست
 خدایا نه خارم چرا مانده ام

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

جام اگر بشکست

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند
 شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند
 ابر بی باران اندوهم
 خار خشک سینه کوهم
 سالها رفته است کز هر
 آرزو خالی است آغوشم
 نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
 حالیا خاموش خاموشم
 یاد از خاطر فراموشم
 روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه
 عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت
 روزها این گونه پر پر گشت
 چون پرستوهای بی آرام در پرواز
 رهروان را چشم حسرت باز
 اینک اینجا
 شعر و ساز و باده آماده است
 من که جام هستیم از اشک لبریز است میپرستم
 در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر بر د
 با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد
 در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد
 ناله من میترواد از در و دیوار
 آسمان اما سراپایش گوش و خاموش است
 همزبانی نیست تا گویم بزاری ای دریغ
 دیگرم مستی نمی بخشد شراب
 جام من خالی شدست از شعر ناب
 ساز من فریاد های بی جواب
 نرم نرم از راه دور
 روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه
 روشنایی می رود در آمان بالا
 ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من
 همچنان در ظلمت
 شبهای بی مهتاب
 همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
 همچنان لبریز ز اندوه می پرسم
 جام اگر بشکست
 ساز اگر بگسست
 شعر اگر دیگر به دل ننشست

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

نقش پنهان

آه ای مردی که لبهای مرا
 از شرار بوسه ها سوزانده ای
 هیچ در عمق دو چشم خامشم
 راز این دیوانگی را خوانده ای
 هیچ می دانی که من در قلب خویش
 نقشی از عشق تو
 پنهان داشتم
 هیچ می دانی کز ای عشق نهان
 آتشی سوزنده بر جان داشتم
 گفته اند آن زن زنی دیوانه است
 کز لبانش بوسه آسان می دهد
 آری اما بوسه از لبهای تو
 بر لبان مرده ام جان میدهد
 هرگزم در سر نباشد فکر نام
 این منم کاینسان ترا جویم بکام
 خلوتی می خواهم و آغوش
 تو
 خلوتی می خواهم و لبهای جام
 فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
 ساغری از باده ی هستی دهم
 بستری می خواهم از گلهای سرخ
 تا در آن یک شب ترا مستی دهم
 آه ای مردی که لبهای مرا
 از شراربوسه ها سوزانده ای
 این کتابی بی سرانجامست و تو
 صفحه کوتاهی از آن خوانده ای

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

ناشناس

بر پرده های در هم امیال سر کشم
 نقش عجیب چهره یک ناشناس بود
 نقشی ز چهره یی که چو می جستمش به شوق
 پیوسته میرمید و به من رخ نمی نمود
 یک شب نگاه خسته مردی بروی من
 لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند
 تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه
 قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند
 نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش
 با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا
 راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش
 نالید عقل و گفت کجا می روی کجا
 راهی دراز بود و
 دریغا میان راه
 آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست
 چون دیدگان خسته من خیره شد بر او
 دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست
 زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟
 دستی بکشتزار دلم تخم درد ریخت
 اشکی دوید و زمزمه کردم میان اشک
 زنجیرش بپاست که نتوانمش گسیخت
 شب بود و آن
 نگاه پر از درد می زدود
 از دیدگان خسته من نقش خواب را
 لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور
 کای مرد ناشناس بنوش این شراب را
 آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان
 در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست
 ره بسته در قفای من اما دریغ و درد
 پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست
 لغزید گرد پیکر من بازوان او
 آشفته شد بشانه او گیسوان من
 شب تیره بود و در طلب بوسه می نشست
 هر لحظه کام تشنه او بر لبان من
 ناگه نگه کردم و دیدم به پرده ها
 آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست
 افشردمش به سینه و گفتم به خود که وای
 دانستم ای خدای من آن ناشناس کیست
 یک آشنا که بسته زنجیر دیگریست

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

ناآشنا

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
 باز هم چشمی به رویم خیره شد
 باز هم در گیر و دار یک نبرد
 عشق من بر قلب سردی چیره شد
 باز هم از چشمه لبهای من
 تشنه یی سیراب
 شد ‚ سیراب شد
 باز هم در بستر آغوش من
 رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد
 بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
 خود نمی دانم چه می جویم در او
 عاشقی دیوانه می خواهم که زود
 بگذرد از جاه و مال وآبرو
 او شراب بوسه می خواهد ز من
 من چه گویم قلب پر امید را
 او به فکر لذت و
 غافل که من
 طالبم آن لذت جاوید را
 من صفای عشق می خواهم از او
 تا فدا سازم وجود خویش را
 او تنی می خواهد از من آتشین
 تا بسوزاند در او تشویش را
 او به من میگوید ای آغوش گرم
 مست نازم کن که من دیوانه ام
 من باو می گویم ای نا آشنا
 بگذر از من ‚ من ترا
 بیگانه ام
 آه از این دل آه از این جام امید
 عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
 چنگ شد در دست هر بیگانه ای
 ای دریغا کس به آوازش نخواند

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

مهمان

امشب آن حسرت دیرینه من
 در بر دوست به سر می آید
 در فروبند و بگو خانه تهی است
 زین سپس هر که به در می آید
 شانه کو تا که سر و زلفم را
 در هم و وحشی و زیبا سازم
 باید از تازگی و نرمی و لطف
 گونه را چون گل رویا سازم
 سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
 راز و نازی به نگاهم بخشد
 باید این شوق که دردل دارم
 جلوه بر چشم سیاهم بخشد
 چه بپوشم که چو از راه آید
 عطشش مفرط و افزون گردد
 چه بگویم که ز سحر سخنم
 دل به من بازد و افسون
 گردد
 آه ای دخترک خدمتکار
 گل بزن بر سر و سینه من
 تا که حیران شود از جلوه گل
 امشب آن عاشق دیرینه من
 چو ز در آمد و بنشست خموش
 زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
 با لب تشنه دو صد بوسه شوق
 بر لب باده گلرنگ زنم
 ماه اگر خواست که از پنجره ها
 بیندم در بر او مست
 و پریش
 آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
 پرده ابر کشد بر رخ خویش
 تا چو رویا شود این صحنه عشق
 کندر و عود در آتش ریزم
 ز آن سپس همچو یکی کولی مست
 نرم و پیچنده ز جا برخیزم
 همه شب شعله صفت رقص کنم
 تا ز پا افتم و مدهوش شوم
 چو مرا تنگ در آغوش کشد
 مست آن
 گرمی آغوش شوم
 آه گویی ز پس پنجره ها
 بانگ آهسته پا می آید
 ای خدا اوست که آرام و خموش
 بسوی خانه ما می آید

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

عصیان

به لبهایم مزن قفل خموشی
 که در دل قصه ای ناگفته دارم
 ز پایم باز کن بند گران را
 کزین سودا دلی آشفته دارم
 بیا ای مرد ای موجود خودخواه
 بیا بگشای درهای قفس را
 اگر عمری به زندانم کشیدی
 رها کن دیگرم این یک نفس را
 منم آن مرغ آن مرغی که دیریست
 به سر اندیشه پرواز دارم
 سرود ناله شد در سینه تنگ
 به حسرتها سر آمد روزگارم
 به لبهایم مزن قفل خموشی
 که من باید بگویم راز خودرا
 به گوش مردم عالم رسانم
 طنین آتشین
 آواز خود را
 بیا بگشای در تا پر گشایم
 بسوی آسمان روشن شعر
 اگر بگذاریم پرواز کردن
 گلی خواهم شدن در گلشن شعر
 لبم بوسه شیرینش از تو
 تنم با بوی عطرآگینش از تو
 نگاهم با شررهای نهانش
 دلم با ناله خونینش از تو
 ولی ای مرد ای موجود خودخواه
 مگو ننگ
 است این شعر تو ننگ است
 بر آن شوریده حالان هیچ دانی
 فضای این قفس تنگ است تنگ است
 مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
 از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
 بهشت و حور و آب کوثر از تو
 مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
 کتابی خلوتی شعری سکوتی
 مرا مستی و سکر زندگانی است
 چه
 غم گر در بهشتی ره ندارم
 که در قلبم بهشتی جاودانی است
 شبانگاهان که مه می رقصد آرام
 میان آسمان گنگ و خاموش
 تو در خوابی و من مست هوسها
 تن مهتاب را گیرم در آغوش
 نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
 هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
 در آن زندان که زندانیان تو بودی
 شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
 بدور افکن حدیث نام ای مرد
 که ننگم لذتی مستانه داده
 مرا میبخشد آن پروردگاری
 که شاعر را دلی دیوانه داده
 بیا بگشای در تا پر گشایم
 بسوی آسمان روشن شعر
 اگر بگذاریم پرواز کردن
 گلی خواهم شدن در گلشن شعر

 

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

صدایی در شب

نیمه شب در دل دهلیز خموش
 ضربه پایی افکند طنین
 دل من چون دل گلهای بهار
 پر شدم از شبنم لرزان یقین
 گفتم این اوست که باز آمده
 جستم از جا و در آیینه گیج
 بر خود افکندم با شوق نگاه
 آه لرزید لبانم از عشق
 تار شد چهره آیینه ز آه
 شاید او وهمی را می نگریست
 گیسویم در هم و لبهایم خشک
 شانه ام عریان در جامه خواب
 لیک در ظلمت دهلیز خموش
 رهگذر هر دم می کرد شتاب
 نفسم نا گه در سینه گرفت
 گویی از پنجره ها روح نسیم
 دید اندوه من تنها را
 ریخت بر گیسوی آشفته من
 عطر سوزان اقاقی ها را
 تند و بیتاب دویدم سوی در
 ضربه پاها در سینه من
 چون طنین نی در سینه دشت
 لیک در ظلمت دهلیز خموش
 ضربه پاها لغزید و گذشت
 باد آواز حزینی سر کرد

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

صبر سنگ

روز اول پیش خود گفتم
 دیگرش هرگز نخواهم دید
 روز دوم باز میگفتم
 لیک با اندوه و با تردید
 روز سوم هم گذشت اما
 بر سر پیمان خود بودم
 ظلمت زندان مرا میکشت
 باز زندانبان خود بودم
 آن من دیوانه عاصی
 در درونم هایهو می کرد
 مشت بر دیوارها میکوفت
 روزنی را جستجو می کرد
 در درونم راه میپیمود
 همچو روحی در شبستانی
 بر درونم سایه می افکند
 همچو ابری بر بیابانی
 می شنیدم نیمه شب در خواب
 هایهای گریه هایش
 را
 در صدایم گوش میکردم
 درد سیال صدایش را
 شرمگین می خواندمش بر خویش
 از چه رو بیهوده گریانی
 در میان گریه می نالید
 دوستش دارم نمی دانی
 بانگ او آن بانگ لرزان بود
 کز جهانی دور بر میخاست
 لیک درمن تا که می پیچید
 مرده ای از گور بر می خاست
 مرده
 ای کز پیکرش می ریخت
 عطر شور انگیز شب بوها
 قلب من در سینه می لرزید
 مثل قلب بچه آهو ها
 در سیاهی پیش می آمد
 جسمش از ذرات ظلمت بود
 چون به من نزدیکتر میشد
 ورطه تاریک لذت بود
 می نشستم خسته در بستر
 خیره در چشمان رویاها
 زورق اندیشه ام آرام
 می
 گذشت از مرز دنیا ها
 باز تصویری غبار آلود
 زان شب کوچک ‚ شب میعاد
 زان اطاق ساکت سرشار
 از سعادت های بی بنیاد
 در سیاهی دستهای من
 می شکفت از حس دستانش
 شکل سرگردانی من بود
 بوی غم می داد چشمانش
 ریشه هامان در سیاهی ها
 قلب هامان میوه های نور
 یکدیگر را سیر میکردیم
 با بهار باغهای دور
 می نشستم خسته در بستر
 خیره در چشمان رویا ها
 زورق اندیشه ام آرام
 میگذشت از مرز دنیا ها
 روزها رفتند و من دیگر
 خود نمیدانم کدامینم
 آن مغرور سر سخت مغرورم
 یا من مغلوب دیرینم ؟
 بگذرم گر از سر پیمان
 میکشد
 این غم دگر بارم
 می نشینم شاید او آید
 عاقبت روزی به دیدارم

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

شعله رمیده

می بندم این دو چشم پر آتش را
 تا ننگرد درون دو چشمانش
 تا داغ و پر تپش نشود قلبم
 از شعله نگاه پریشانش
 می بندم این دو چشم پر آتش را
 تا بگذرم ز وادی رسوایی
 تا قلب خامشم نکشد فریاد
 رو می کنم به خلوت و تنهای
 ای رهروان خسته چه می جویید
 در این غروب سرد ز احوالش
 او شعله رمیده خورشید است
 بیهوده می دوید به دنبالش
 او غنچه شکفته مهتابست
 باید که موج نور بیفشاند
 بر سبزه زار شب زده چشمی
 کاو را بخوابگاه
 گنه خواند
 باید که عطر بوسه خاموشش
 با ناله های شوق بیآمیزد
 در گیسوان آن زن افسونگر
 دیوانه وار عشق و هوس ریزد
 باید شراب بوسه بیاشامد
 ازساغر لبان فریبای
 مستانه سر گذارد و آرامد
 بر تکیه گاه سینه زیبایی
 ای آرزوی تشنه به گرد او
 بیهوده تار عمر چه می
 بندی
 روزی رسد که خسته و وامانده
 بر این تلاش بیهده می خندی
 آتش زنم به خرمن امیدت
 با شعله های حسرت و ناکامی
 ای قلب فتنه جوی گنه کرده
 شاید دمی ز فتنه بیارامی
 می بندمت به بند گران غم
 تا سوی او دگر نکنی پرواز
 ای مرغ دل که خسته و بی تابی
 دمساز باش با غم او ‚ دمساز

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

شراب و خون

نیست یاری تا بگویم راز خویش
 ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
 چنگ اندوهم خدا را زخمه ای
 زخمه ای تا برکشم آواز خویش
 برلبانم قفل خاموشی زدم
 با کلیدی آشنا
 بازش کنید
 کودک دل رنجه ی دست جفاست
 با سر انگشت وفا نازش کنید
 پر کن این پیمانه را ای هم نفس
 پر کن این پیمانه را از خون او
 مست مستم کن چنان کز شور می
 باز گویم قصه افسون او
 رنگ چشمش را چه میپرسی ز من
 رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
 آتشی کز دیدگانش سر کشید
 این دل دیوانه را دربند کرد
 از لبانش کی نشان دارم به جان
 جز شرار بوسه های دلنشین
 بر تنم کی مانده است یادگار
 جز فشار بازوان آهنین
 من چه میدانم سر انگشتش چه کرد
 در میان خرمن گیسوی من
 آنقدر دانم که این آشفتگی
 زان سبب افتاده اندر موی من
 آتشی شد بر دل و
 جانم گرفت
 راهزن شد راه ایمانم گرفت
 رفته بود از دست من دامان صبر
 چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
 گم شدم در پهنه صحرای عشق
 در شبی چون چهره بختم سیاه
 ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت
 بر سرم بارید باران گناه
 مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز
 مردی آمد قلب سنگم را
 ربود
 بس که رنجم داد و لذت دادمش
 ترک او کرد چه می دانم که بود
 مستیم از سر پرید ای همنفس
 بار دیگر پرکن این پیمانه را
 خون بده خون دل آن خودپرست
 تا به پایان آرم این افسانه را

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : شعر ، عشق ، عاشقانه ، ادبی

شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس
 خوابم به چشم باز نمیآید
 اندوهگین و غمزده می گویم
 شاید ز روی ناز نمی آید
 چون سایه گشته خواب و نمی افتد
 در دامهای روشن چشمانم
 می خواند آن نهفته نامعلوم
 در ضربه های نبض پریشانم
 مغروق این جوانی معصوم
 مغروق لحظه های فراموشی
 مغروق این سلام نوازشبار
 در بوسه و نگاه و همآغوشی
 می خواهمش در این شب تنهایی
 با دیدگان گمشده در دیدار
 با درد ‚ درد ساکت زیبایی
 سرشار ‚
 از تمامی خود سرشار
 می خواهمش که بفشردم بر خویش
 بر خویش بفشرد من شیدا را
 بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
 آن بازوان گرم و توانا را
 در لا بلای گردن و موهایم
 گردش کند نسیم نفسهایش
 نوشد بنوشد که بپیوندم
 با رود تلخ خویش به دریایش
 وحشی و داغ و پر عطش و
 لرزان
 چون شعله های سرکش بازیگر
 در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
 خاکسترم بماند در بستر
 در آسمان روشن چشمانش
 بینم ستاره های تمنا را
 در بوسه های پر شررش جویم
 لذات آتشین هوسها را
 می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
 می خواهمش به تیره به تنهایی
 می
 خوانمش به گریه به بی تابی
 می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
 لب تشنه می دود نگهم هر دم
 در حفره های شب ‚ شب بی پایان
 او آن پرنده شاید می گرید
 بر بام یک ستاره سرگردان

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

رویا

باز من ماندم و خلوتی سرد
 خاطراتی ز بگذشته ای دور
 یاد عشقی که با حسرت و درد
 رفت و خاموش شد در دل گور
 روی ویرانه های امیدم
 دست افسونگری شمعی افروخت
 مرده
 یی چشم پر آتشش را
 از دل گور بر چشم من دوخت
 ناله کردم که ای وای این اوست
 در دلم از نگاهش هراسی
 خنده ای بر لبانش گذر کرد
 کای هوسران مرا میشناسی
 قلبم از فرط اندوه لرزید
 وای بر من که دیوانه بودم
 وای بر من که من کشتم او را
 وه که با او چه بیگانه بودم
 او
 به من دل سپرد و به جز رنج
 کی شد از عشق من حاصل او
 با غروری که چشم مرا بست
 پا نهادم بروی دل او
 من به او رنج و اندوه دادم
 من به خاک سیاهش نشاندم
 وای بر من خدایا خدایا
 من به آغوش گورش کشاندم
 در سکوت لبم ناله پیچید
 شعله شمع مستانه لرزید
 چشم من
 از دل تیرگیها
 قطره اشکی در آن چشمها دید
 همچو طفلی پشیمان دویدم
 تا که در پایش افتم به خواری
 تا بگویم که دیوانه بودم
 می توانی به من رحمت آری
 دامنم شمع را سرنگون کرد
 چشم ها در سیاهی فرو رفت
 ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر
 لیکن او رفت بی گفتگو رفت
 وای برمن که دیوانه بودم
 من به خاک سیاهش نشاندم
 وای بر من که من کشتم او را
 من به آغوش گورش کشاندم

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

راز من

هیچ جز حسرت نباشد کار من
 بخت بد بیگانه ای شد یار من
 بی گنه زنجیر بر پایم زدند
 وای از این زندان محنت بار من
 وای از این چشمی که می کاود نهان
 روز و شب در چشم
 من راز مرا
 گوش بر در مینهد تا بشنود
 شاید آن گمگشته آواز مرا
 گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
 فکرت آخر از چه رو آشفته است
 بی سبب پنهان مکن این راز را
 درد گنگی در نگاهت خفته است
 گاه می نالد به نزد دیگران
 کو دگر آن دختر دیروز نیست
 آه آن خندان لب شاداب من
 این زن افسرده مرموز نیست
 گاه میکوشد که با جادوی عشق
 ره به قلبم برده افسونم کند
 گاه می خواهد که با فریاد خشم
 زین حصار راز بیرونم کند
 گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
 آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
 دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
 نیست پیدا بر لب تبدار تو
 من پریشان دیده می دوزم بر او
 بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
 خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
 زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
 همزبانی نیست تا برگویمش
 راز این اندوه وحشتبار خویش
 بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
 خویشتن را مایه آزار خویش
 از منست این غم که بر جان منست
 دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
 پای در زنجیر می نالم که هیچ
 الفتم با حلقه زنجیر نیست
 آه اینست آنچه می جستی به شوق
 راز من راز نی دیوانه خو
 راز موجودی که در فکرش نبود
 ذره ای سودای نام و آبرو
 راز موجودی که دیگر هیچ نیست
 جز وجودی نفرت آور بهر تو
 آه
 نیست آنچه رنجم میدهد
 ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

دیو شب

لای لای ای پسر کوچک من
 دیده بربند که شب آمده است
 دیده بر بند که این دیو سیاه
 خون به کف ‚ خنده به لب آمده است
 سر به دامان من خسته گذار
 گوش کن بانگ قدمهایش
 را
 کمر نارون پیر شکست
 تا که بگذاشت بر آن پایش را
 آه بگذار که بر پنجره ها
 پرده ها را بکشم سرتاسر
 با دو صد چشم پر از آتش و خون
 میکشد دم به دم از پنجره سر
 از شرار نفسش بود که سوخت
 مرد چوپان به دل دشت خموش
 وای آرام که این زنگی مست
 پشت در داده به
 آوای تو گوش
 یادم آید که چو طفلی شیطان
 مادر خسته خود را آزرد
 دیو شب از دل تاریکی ها
 بی خبر آمد و طفلک را برد
 شیشه پنجره ها می لرزد
 تا که او نعره زنان می آید
 بانگ سر داده که کو آن کودک
 گوش کن پنجه به در می ساید
 نه برو دور شو ای بد سیرت
 دور شو از رخ تو
 بیزارم
 کی توانی بر باییش از من
 تا که من در بر او بیدارم
 ناگهان خامشی خانه شکست
 دیو شب بانگ بر آورد که آه
 بس کن ای زن که نترسم از تو
 دامنت رنگ گناهست گناه
 دیوم اما تو زمن دیوتری
 مادر و دامن ننگ آلوده!
 آه بردار سرش از دامن
 طفلک پاک کجا آسوده ؟
 بانگ میمرد و در آتش درد
 می گدازد دل چون آهن من
 میکنم ناله که کامی کامی
 وای بردار سر از دامن من

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : شعر ، عاشقانه ، ادبی ، عشق

دیدار تلخ

به زمین میزنی و میشکنی
 عاقبت شیشه امیدی را
 سخت مغروری و میسازی سرد
 در دلی آتش جاویدی را
 دیدمت وای چه دیداری وای
 این چه دیدار دلازاری بود
 بی
 گمان برده ای از یاد آن عهد
 که مرا با تو سر و کاری بود
 دیدمت وای چه دیداری وای
 نه نگاهی نه لب پر نوشی
 نه شرار نفس پر هوسی
 نه فشار بدن و آغوشی
 این چه عشقی است که دردل دارم
 من از این عشق چه حاصل دارم
 می گریزی ز من و در طلبت
 بازهم کوشش باطل دارم
 باز
 لبهای عطش کرده من
 لب سوزان ترا می جوید
 میتپد قلبم و با هر تپشی
 قصه عشق ترا میگوید
 بخت اگر از تو جدایم کرده
 می گشایم گره از بخت چه باک
 ترسم این عشق سرانجام مرا
 بکشد تا به سراپرده خاک
 خلوت خالی و خاموش مرا
 تو پر از خاطره کردی ای مرد
 شعر من شعله
 احساس من است
 تو مرا شاعره کردی ای مرد
 آتش عشق به چشمت یکدم
 جلوه ای کرد و سرابی گردید
 تا مرا واله بی سامان دید
 نقش افتاده بر آبی گردید
 در دلم آرزویی بود که مرد
 لب جانبخش تو را بوسیدن
 بوسه جان داد به روی لب من
 دیدمت لیک دریغ از دیدن
 سینه ای تا که بر
 آن سر بنهم
 دامنی تا که بر آن ریزم اشک
 آه ای آنکه غم عشقت نیست
 می برم بر تو و بر قلبت رشک
 به زمین می زنی و میشکنی
 عاقبت شیشه امیدی را
 سخت مغروری و میسازی سرد
 در دلی آتش جاویدی را

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عشق ، شعر ، عاشقانه ، ادبی

دعوت

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم
 چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
 نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر
 در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم
 چرا بیهوده
 میکوشی که بگریزی ز آغوشم
 از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
 نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را
 به سنگ تیره گوری شب غمناک خاموشی
 بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
 فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
 لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
 چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
 ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
 که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
 دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را
 چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی

  
نویسنده : پوراحمد ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها : عاشقانه ، ادبی ، عشق ، شعر